غزل (مجنون عشق):
سینه درخون دیده در اشگ است و منهم در عذاب
میرود از دیده و دل اشگ وخون چون جوی آب
ترسم از یغمای حسنش دل ندانم بگسلم
می زند از بس بزلف و خط و خالش پیچ و تاب
او به ناز و صد کرشمه من فرو اندر نیاز
مانده در محراب خونین با دو چشمی خیس آب
در جنون فرهاد و مجنون دست انگشتم نیند
شهر در عشق و جنون را کی بود نهی و عتاب
جان به لب آرد سیه چشمان مستش دم بدم
نظرات شما عزیزان:
برچسبها: غزلیات